|
سلولی مینویسد...
|
مکان: تهران
هیچوقت تهران رو انقدر غمگین و پر درد ندیدم.و...... زیبا!
من پست سیاسی نمیذارم ولی دلم طاقت نمیاره. همین شنبه میام تهران...
میبینمتون... دارم میام خواهر مادر هر چی احمدی نژاد و احمدی نژادیه بنمایم...
هر روز بیشتر و بیشتر از خودم دور میشوم و میشوم سلولی. روانشناسی میگوید که هر انسانی در ذهن خود یک قهرمان دارد. قهرمانی که خود اوست ولی زیباتر٬ قویتر٬ داناتر و جذابتر. بعضی به سمت قهرمان ذهنی (alter ego) حرکت میکنند و بعضی قهرمان خود را پایین و پایینتر می آورند تا به خود فعلی آنها نزدیکتر شود. من به سمت قهرمان ذهنی خود حرکت میکنم. حالا اینکه این قهرمان ذهنی من از خود فعلیم بهتر است یا بدتر بماند. ولی من سلولی رو دوست دارم. برای من سلولی بهترین انسان دنیاست. حتی اگر بدترین کارها را انجام دهد. حتی اگر بدترین چیزها را بگوید. حتی اگر زخمی و ضعیف باشد. حتی وقتی گریه میکند.
ولی حقیقت این است که به اینجای قضیه که رسیدم دلم کمی گرفت. "دیلاق دو رگه" ام خودش به اندازه کافی بد و روانی هست به من نیازی ندارد که از او یک قاتل هم بسازم. سیم کش عزیزم به اندازه کافی مشکل دارد به من نیازی نداره که بیمار و زار هم تصورش کنم. به خصوص که همه شخصیتهایی که وارد این داستان شدند به نوعی دارند تبدیل میشوند به آنجه من در نوشته هایم توصبفشان کرده ام. کمی دلشوره دارم.
پس ببخشید من را اگر کمی فرصت میخواهم تا جریان "بارون" و اینکه چطور P یا همون "سلولی" از یک آپارتمان اجاره ای رسید به یک ثروت هنگفت رو بگویم.
ولی من دوست دارم وبلاگ بنویسم. خوشحال میشوم وقتی برایم نظر میگذارید. پس مینویسم ... برمیگردم به آنجاییکه "سلولی" در N0001 است. به آنجاییکه:
..............................................................................................دکتر پیر با مهربونی میاد طرفم. دستش رو دراز میکنه:
ـ دکتر G هستم. من ناظر پرونده پزشکی شما هستم. میخوام بهت کمک کنم. خواهش میکنم بشین و راحت باش.
ـ مرسی
میرم به سمت یه صندلی. دستام خیلی الاف و بیکارن. به هم قفلشون میکنم که بتونن همدیگرو سرگرم کنن. پای چپم بی اختیار میلرزه. میتونم نگهش دارم ولی دستام به هم قفل شدن. گیج شدم. پام داره میلرزه. پای راستم هم داره میلرزه. تعادل ندارم. با صورت میفتم رو زمین. دستام هنوز به هم قفلن. عرق کردن.
صدای جیغ میاد. نمیدونم کی داره جیغ میکشه. آشنا نیست. یه دکتر سیاهپوست قدبلند که مثل بقیه بی خایه نیست به سرعت میاد به طرفم. از زمین بلندم میکنه٬ دستام رو از پشت میگیره. یه پرستار مرد با یه آمپول که تو دستش میلرزه میاد جلو. آستین لباسم رو میزنه بالا. الاغ بیشعور. چقدر لفتش میده. بزن دیگه٬ صدام دیگه در نمیاد. نفسم گرفت...